من پرواز نکردم
من پرپر زدم
!در پس دیوارهای سنگی حماسه های من
همه آفتاب ها غروب کرده ان
.این سوی دیوار، مردی با پتک بی تلاشش تنهاست،
به دست های خود می نگرد
و دست هایش از امید و عشق و آینده تهی ست
.این سوی شعر، جهانی خالی، جهانی بی جنبش و بی جنبنده، تا ابدیت
گسترده است
گهوارۀ سکون، از کهکشانی تا کهکشانی دیگر در نوسان است
ظلمت، خالی سرد را از عصارۀ مرگ می آکند
و در پشت حماسه های پر نخوت
مردی تنها
بر جنازۀ خود می گرید
.

در شروع باید گفت که بحث درباره این موضوع برایم دردناک است. همیشه در تمام طول زندگی این سوالها برایم مطرح بوده که با گذشت زمان و شکل گرفتن مفاهیم و تشخیصها میتوان گفت پندار و اندیشه به گونه ای سازمان یافته تر سمتو سو گرفت.
اما اخلاقیات یا نیک و بد یا خیر و شر که همیشه دغدغه بشر بوده است. و همیشه مد نظر فیلسوفان بوده از جمله سقراط که به موضوع اخلاق توجه داشت. افلاطون نيز همانند استادش سقراط براى اخلاق ارزش فراوان قائل بود و اخلاق را ثمره علم مىدانست. ارسطو شاگرد ديگر سقراط نيز مىگفت: «عمل انسان را غايتى است و غايات مطلوب ديگر انسان، مراتب دارند آن چه غايت كل و مطلوب مطلق ستسعادت و خوشى است.
اما مردم خوشى را در امور مختلفه مىانگارند، بعضى به لذات راغباند، برخى به مال و جماعتى به جاه، اما چون درستبنگريم مىبينيم هيچ موجودى به غايتخود نمىرسد مگر اينكه وظيفهاى كه براى او مقرر استبه بهترين وجه اجرا كند و انجام وظيفه به بهترين وجه براى هر موجودى فضيلت اوست. پس غايت مطلوب انسان، يعنى خوشى و سعادت به فضيلتحاصل مىشود.
اما نگاهی واقع بینانه به این امور بیانگر اینست در جایهایی اخلاق شکلی سودمندانه میگیرد در جایی که به نفع است باید خوب دانست و گاهی که مضر است باید بد دانست آیا براستی این است اخلاق آیا این نگاه نگاهی ایده آلیستی نیست که برای امور نیک و بد را در نظر بگیریم.
اخلاق انسانهای قدرتمند که اساسا هرکار دلشان میخواسته میکرده اند و خود را صرفا در قید یک سری شرافتها و دفاع از حیثیتهای قدرتمندانه قرار میدادند. برای ایشان منشا هرعملی "خواست" انسان است
با نگاهی به تاریخ متوجه میشویم. اخلاق ضعیفان که هر آنچه را قدرتمندان "خوب" میپنداشتند اینان "شر" مینامند مثل تصاحب زمین و خوشی و شادی و هر آنچه آنان "بد" میدانستند ایشان "خیر" مینامند مثل انتقام و دلسوزی برای همنوع. منشا هر عملی برای این گروه مقابله با آرمانهای قدرتمندان است.
پس اخلاق با نفسیات در ارتباط است . خوب و بد از نطر من وجود ندارد اینکه فرد بصورت اکتسابی درک میکند که یک سری امور آزاردهنده و به دیگران آسیب میزند. نباید انجامش بدهد و آن چیز که دیگران را به تفکر میاندازد و جنبه ای کمک دهنده دارد بیشتر انجام گردد.
در یونان باستان، نوعی تفکر اسطورهای نسبت به مقولهٔ حقیقت و واقعیت وجود داشته که طی سیر تحول به مذهب و باورهای مذهبی تبدیل شده است. این مساله در هر تمدن دیگری نیز مشاهده میشود. تمدنهای بینالنهرین، هند و چین همگی چنین سیر تحولی را طی کردهاند.
تفکر اسطورهای، طی تکاملش به صورت مثالی افلاطونی رسید که گونهای تفکر مذهبی است. در اندیشههای مذهبی مانند سه مذهب زرتشتیت، مسیحیت و اسلام تمایز و جدایی واقعیت مادی و حقیقت وجود دارد.
دیدگاه عرفا پیرامون حقیقت و واقعیت، شکل متکامل تفکرات دینی است.
آراء و اندیشههای متفکرین دوران مدرن و همچنین تحولاتی که در نوع نگاه انسانها در جامعهٔ مدرن نسبت به حقیقت حاصل شده، باعث شده است تا مسیر گسست از اندیشههای اسطورهای به اندیشههای دینی در دوران مدرن دچار واگشت و یا تغییر مسیر شود. یعنی تمایز و گسست حقیقت و واقعیت دوباره به اتحاد آن دو منجر شده است. در اصل، ظهور رئالیسم جدید و همچنین اومانیسم مدرن، نمایانگر گونهای بازگشت به اصول کلاسیک یونانیان است. بشر در دوران مدرن اعتقاد یافت که طی سالیان درازی، دچار خطا شده است، از این رو دوباره به تفکر یونانی رجعت کرد.
در اندیشههای ماتریالیستها و مارکسیستها از جمله فوئرباخ، مارکس و انگلس و پیروان آنها، مادهگرایی که خود یکی از ثمرات مدرنیته است، نمایشگر رجعت انسان به یکی انگاشتن حقیقت و واقعیت است. با این تفاوت که از نگاه ماتریالیستها، حقایق، قوانینی هستند که بر واقعیات حاکماند. به طور مثال، نیروی محرکهٔ تاریخ که بر وقایع تاریخی احاطه دارد، حقیقتی دربارهٔ جهان و هستی است.
اندیشههای فردریش ویلهلم نیچه، فیلسوف نامدار آلمانی دربارهٔ حقیقت از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است. چون او، نوع نگاه انسان به حقیقت را دگرگون کرد و با وهمی خواندن حقیقت، به تبیین یک نگاه کاملا نسبیگرایانه پرداخت. نسبیت حقیقت که با نیچه آغاز شد در نهایت به مکاتب و تفکراتی از جمله هرمنوتیک، مکتب فرانکفورت و پستمدرنیسم منجر شد.
اندیشههای نسبیگرایانهٔ نیچه در باب حقیقت و واقعیت به شکلی رادیکال در آراء متفکران پست مدرنی چون ژان فرانسوا لیوتار، ژاک دریدا، ژیل دلوز، میشل فوکو و ژان بودریار دوباره مطرح شد.
سقراط: آنجا که حقیقت نباشد همه چیز پست و زشت و مبتذل است.
نیچه: آنچه هستی باش.
امرسون: آنچه هستید شما را بهتر معرفی می کند تا آنچه می گویید.
میرابو: وقت گرانبهاست اما حقیقت گرانبها تر از آنست.
سروانتس: بهترین سیاست، صداقت است.
کایزل: باید حقوق شخصی خود را با ملایمت و ادب طلب کنیم و ضمناً حقوق دیگران را نیز رعایت نماییم.
کنت دوسکور: مشعل نبوغ، فروغ نیابد، مگر آن زمان که نور حقیقت بر آن بتابد.
داستا یوسکی: آیا ممکن است برای من چیزی خارق العاده تر از حقیقت باشد.
لارشفوکو: انسان هیچوقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی زند که خیال می کند دیگران را فریب داده است.
گاندی: تنها فضیلتی که من خواهان آنم حقیقت و عدم توسل به زور است.
دکارت: حقیقت را با بی طرفی مطلق و با روحی آزاد از هر گونه تعصب جستجو کنید.
ونید: در زندگی ثروت حقیقی، مهربانی است و بی نوایی حقیقی، خود خواهی.
لرد بایرون: عجیب است ولی حقیقت دارد، حقیقت همیشه عجیب تر از تخیل است.
داستایوسکی: هر گاه در گوشه ای از زمین خونی به نا حق ریخته شود، همه مردم جهان دستشان بدان آلوده است

مادامی که محکوم به زیستنم
از شکنجه خود دست بر نخواهم داشت.
وهیچکس را به این ضیافت دعوت نخواهم کرد.
چرا که هرگز آنقدر سخاوتمند نخواهم بود.
که دردم را با دیگران قسمت کنم